تبلیغات
www.Binazir.TK بی نظیر سایتی برای همه

به یاد روزهایی که دستمون به پامون می رسید

شنبه 1 اسفند 1388 09:29 ق.ظ

نویسنده : سـپـهـر

با عرض سلــــــــــــــام
بالاخره تونستم لاگین کنم اینجا گفتم یه آپ رندومی هم چاشنیش کنیم ملت حال کنن.

ما که اینجا الان تعطیلات زمستونمون بود، از پس فردا مید-ترم امتحانامون شروع میشه به فــــآک میریم.
جاتون خالی تعطیلی روزی 12 ساعت خوابیدم اما هنوز 18 سالمه و واسه همین کلاب و بار نمیشه رفت تورنتو اینجوری. باید 19 باشی، اگه هم بخوای تقلب کنی یه باونسر هیکلی دم در ترتیبتو میده. 2 ماه دیگه انشاالله

اگه میخواین دوست دختراتون را ایمپرس کنید که یه کادو خوب در عوض ازشون بگیرید، فیلم a walk to remember را باهاشون ببینید. اگه جواب نداد، من خودم برمیگردم که تو فرودگاه کچل بشم برم سربازی.

این شانسچستر هم که شانسش تمومی نداره و فرگوسن هم که روز به روز جوونتر میشه و آدامسش را قوی تر میجوه

این زبان اسپانیایی هم که پدر مارو درآورده، قشنگ به فنام داده، گند زده به معدل کله بنده. اصلا هوس برداشتنش در هیچ مقطع زندگی به سرتون نزنه مگه اینکه بخواین تبعید برین اسپانیا.

تابستون امسال هم که احتمالا باید آلمانی بردارم و برم لس آنجلس و لاس وگاس. ولی فاک لاس وگاس باید  21 باشه بری کازینو پوکر و این حرف ها.

دیشب خواب خورزو خانو دیدم این عکسو واسم فرستاده بود:






پست خیلی رندومی بود و در آخر از لوکاس و انگوگ تشکر میکنم






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رندان مست

جمعه 16 بهمن 1388 01:32 ب.ظ

نویسنده : مایــــــک
ارسال شده در: تخیلی ،
سلام
این مدت حس آپ کردنم نبود .... ولی چه کنم ؟ باید آپ کرد
تازگی 22 بهمن هم داره نزدیک میشه ولی با حال و هوایی دیگر ، ملت ایران میخوان با شرکت در راهپیمایی با شکوه 22 بهمن از هویتشان دفاع کنند.
ما که میخواستیم بریم تهرون ، ولی انگار داریم سر از کاشون در میاریم :دی
کلاغ هم که منقارش را عمل کرده

خبر خاصی نیست ، حال آپ کردن هم نیست.
ترم هم شروع شد و ...
همین !
پست فرت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یک روز پرماجرا

سه شنبه 22 دی 1388 11:27 ب.ظ

نویسنده : مایــــــک
سلام !
امروز یکی از عجیب ترین روزهای عمرم بود ! یه اتفاق خیلی جالب و نادر برام افتاد.
صبح داشتم برای امتحان پایان ترم زبان میخوندم ، و ساعت 2 تا 3 امتحان را دادیم تموم شد. روز تولد یکی از دخترهای کلاس بود ، شیرینی خوردیم و گفتیم بیاین بریم بیرون که 1 ساعت دم دانشکده علوم وایساده بودیم عین اسکل ها جلو در شرقی ، در روبروی برادران زحمت کش حراست حرف میزدیم که کجا بریم و ...
خلاصه رفتیم کوی اساتید ، یه زیر انداز انداختیم و یکی از دخترها گفت بیاین شهامت شجاعت بازی کنیم و یه ساعت قوانین را توضیح داد بعد تا اومدیم بازی کنیم یکی از برادران زحمت کش حراست اومد گفت اینجا چیکار می کنید؟
منم که طبق عادت همیشگی خودمو جلو انداختم و گفتم : گودبای پارتی گرفتیم ... یارو گفت: چی چی گرفتین؟
بعد فکر کنم فقط پارتی اش را شنید و چون پیش زمینه بدی هم راجع به پارتی داشت فکر کرد حالا ما میخوایم ایکس بزنیم و بترکونیم و ... و خلاصه ما رو پراکنده کرد!
خلاصه با دخترها خدافظی کردیم و پسرونه رفتیم پل خواجو. (به قول متجددین دمی پلی خواجو (حرف ج اصفهانی تلفظ شود!))
زیر پل بودیم که من یادم اومد گوشیم را توی ماشین جا گذاشتم ، خواستم سوئیچ را از امید بگیرم ولی بعد بیخیال شدم گفتم شاید زیاد دوست نداشته باشه من سوئیچ ماشینش را بگیرم.
خلاصه برگشتیم بریم سوار ماشین بشیم که دیدیم شیشه لچکی ماشین (همون شیشه سه گوش در عقب) شکسته است و هر 4 تا در باز شده . در اون لحظه من که تموم وجودم از نگرانی داشت موج مکزیکی میرفت سریع رفتم در ماشین را باز کردم. با ناامیدی و ترس یه نگاهی به صندلی عقب انداختم و با کمال تعجب دیدم گوشیم روی صندلی عقبه ! ولی کیفم نبود ... کیف دوستم و کتابم سرجاش بودن ... پخش ماشین همون جا بود و کنسول ماشین دست نخورده بود. داشبرد باز نشده بود و خلاصه همه چیز و همه چیز طبیعی بود و فقط کیف من که گواهی نامه ام و کارت عابربانکم توش بود دزدیده شده بود. زنگ زدیم پلیس و بعد و از نیم ساعت ناقابل انتظار یه گشت فرستادن و آقای پلیس حتی زحمت پیاده شدن هم به خودشون ندادن و از دور صحنه جرم را برانداز کردن (این نشانه کمال توانایی نیروهای کشوره). نظر جناب کارآگاه این بود که بی خیال بشید (طبق معمول!)
گفت حالا اگه پول گم شده بود یه چیزی
گفتم حتماً باید 50 تومن پول گم بشه تا شما یه تکونی بخورید؟
گفت 50 تومن؟ نه بابا اگه 200 300 تومن به بالا گم میشد آره
گفتم پس این همه تو تلویزیون تبلیغ می کنید که نیروی انتظامی و آگاهی و ما فلانیم و با ما همکاری کنید و ...؟
گفت ببین ، اینها همه اش چرت و پرته (البته این واژه را به کار نبردها !!! همون واژه مترادف شعر و غزل که در ادبیات این وبلاگ نمی گنجه ولی در ادبیات مخاطبانش می گنجه :دی را استعمال کرد)
منم گفتم آره همینو میخواستم بشنوم
خلاصه بهش گفتم حالا که دزده را نمیگیرین ، المثنی گرفتن هم راحت تر از تشکیل پرونده و شکایته ، حداقل یه آژیر بزن حال کنیم :دی
یارو هم خندید و خدافظی کرد و آژیرش را روشن کرد و رفت
یه بچه ها کتابم را برداشت و داد بهم منم همینطوری کتاب را باز کردم و با کمال تعجب دیدم گواهی نامه و کارتم لای کتابه !
و تا الان که دارم مینویسم (5 ، 6 ساعت گذشته) نفهمیدم داستان چی بوده؟ ماشین تو فلکه فیض به اون شلوغی ، دزد میاد شیشه را میشکنه و دزدگیر کار نمی کنه ، اگر دزد بوده ، چرا فقط یه کیف خالی برده؟ یعنی کیف را خالی کرده و برده ! چرا گوشی را نبرده (گوشی هم فکر کنم الان 500 600 تومن باشه) ؟ چرا پخش ماشین را نبرده؟ چرا دست به داشبورد و کنسول نزده؟ چرا کیف دوستم را نبرده؟ اینها همه سوال هایی بود که ما به جوابش نرسیدیم
فقط یه چیز را میخوام بگم:
آقای دزد شرافتمندی که به ماشین ما زدی ، به جان خودم من ازت شکایت نکردم  و به طور عجیبی دوست دارم ببینمت باهات حرف بزنم ، اگه صدای منو میشنوی ، من مشتاقانه دوست دارم ببینمت بفهمم هدفت واقعاً چی بوده؟ اصلاً آشنامون بودی؟ ...

یا حق ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 11:57 ب.ظ

Naveed is never gone

چهارشنبه 2 دی 1388 12:51 ق.ظ

نویسنده : مایــــــک
ببخشید ... شرمنده ... معذرت میخوام که اینقدر معطلتون کردم
الان توضیح میدم چی شد که چند وقتی آپ نکردم !
همون طور که قبلاً گفتم مدتی بود معتاد تراوین بودم ، خدا رو شکر تونستم کنار بذارم
واقعاً نمیدونم این امیر با چه عقلی و چه جوری 4 ، 5 ماه سرور اسپید بازی کرد !!! ما که 3 ماه سرور کلاسیک بازی کردیم از درس و زندگی افتاده بودیم !
راستی ! از آثار تراوین توی زندگی واقعیم هم بهتره به حذف فیزیک 1 اشاره کنم :دی
بگذریم ...
ماهی که گذشت ... ماهی بود هم خوب هم بد
یه سری از بچه ها را بردن کمیته انضباطی و ... !!!
ولی به قول آریو به قول شاعر :
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب،گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز،گر چه مردان قبیله همگی‌ کشته شدند،توی گهواره چوبی پسری هست هنوز...

امتحان های پایان ترم هم نزدیکه ... دیگه باید بشینم ریاضی 1 بخونم و انتگرال و سری :دی
ولی خدا رو شکر خدا رو شکر مبانی فکر نکنم مشکلی داشته باشم ، اگه مبانی هم حالیم نبود این ترم 100% مشروط بودم

والا چیز خاصی نیست در موردش آپ کنم ... من تازه یه روزه تراوین بازی نمی کنم و 1 روزه احساس می کنم آدم شدم :دی

این آپ را کردم که نگید دوباره یادش رفت وب داره و ... بی نظیر همیشه زنده اس ... همیشه بی نظیر ! (البته اون بی نظیر ... :( )

راستی بچه هایی که لطف می کنند نظر میدن یا ایمیلشون را بذارن یا یه توضیحی بدن که کی هستن من بعد از کلی وقت که اومدم نظرها را خوندم برای مثال هر چی فکر کردم یادم نیومد الناز کیه :دی

و اکانت سپهر را هم درست می کنم که بیاد پست بده
فقط یادش باشه همیشه حداقل یه فرجه 48 ساعتی بعد پست های من پست نده :دی

خوش باشید و سبز ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آذر یا آزرم؟

یکشنبه 1 آذر 1388 12:13 ق.ظ

نویسنده : مایــــــک
ارسال شده در: تخیلی ،
ساعت 12 و 15 دقیقه صبح روز یکشنبه اول آذر 88 میباشد :دی
داشتم به این فکر می کردم که این ماه ، ماه آذره یا آزرم؟ اگه آذره چرا؟ اگه آزرمه چرا و برای کیا؟
از دانشگاه بگم؟ نمی دونم چرا اینقدر اصرار می کنید ولی حالا میگم
بالاخره بعد از 2 ماه که رشته کامپیوتر خوندیم محیط Visual Sudio را هم دیدیم
جمعه هم با بر و بچز باحال دانشجو رفته بودیم کوه صفه ... دممون گرم که ما کامپیوتری ها چقدر باحالیم (پپسی ندارین باز کنم؟)
دیگه خبر خاصی نبوده
فراموش نشه که امروز اول آذره و این ماه ، ماه خیلی مهم و عزیزی هست
راستی ما پست دوم را هم دادیم ، ولی بعضی ها هنوز قراره وب بزنند

بگذریم

البته سپهر هم قرار بوده مثلاً کمک کنه :دی

بگذریم

این شیخ من نمیدونم تو اون تبریز کامپیوتر گیرش نمیاد 5 دقیقه آن شه؟

بگذریم

خشی جون :دی ... دیراخ دیراخ آخ جان ... لالالالالای لالالالای لای لای ... :دی

بگذریم

یو ! خیر سرش 2 ماه بیشتر از ما برنامه نویسی کرده :دی

بگذریم

امیر ... همین الان آنه :دی

بگذریم

ابله ... کم پیداست ... مثل قدیم نمیاد کامنت بذاره ... وبلاگ دونی را یادتونه؟ 100 تا کامنت سر 2 روز؟ اون هم برای کی؟ دونــــــی

بگذریم

مهرداد یک آدم ... شده که دیگه جواب اس ام اس هم نمیده ... دارم براش

بگذریم

مهران هم که هی میگه بیاین بریم بیرون ... وقتی دعوتش می کنی میگه بخدا مهمون بودیم و باغ بودیم و تهرون بودیم و ...

بگذریم

معین را بهش گفتم جمعه بیا تو کوه ما را دستگیر کن ، فکر کنم حالشو نداشت نیومد

بگذریم

یه دوست جدید هم هست به نام شادی ... اگه افتخار بده بیاد تو جمع ما که خوشحال میشیم ، البته نمی دونم وب داره یا نه ... من که بی خبرم (حالا نیست همه بچه های ما وب دارن و اکثرشون هم هر روز آپ میشن)

بگذریم

میلاد هم فکر کنم اونقدر بهش خوش میگذره که دیگه ...

بگذریم

راستی تصمیم گرفتم هر دفعه یکی از خاطرات گذشته را زنده کنم
اینم عکس از رفیق شفیقمون ... فلان فلانی ، از مدرسه فلانی فلان :دی




Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

هنوز قضیه هاش را یادتونه؟ قضیه 1 فلان فلانی:
2 تا دختر تیکه بهش میگن کارت تلفن داری؟ میگه نه ... بعد 10 متر جلوتر کیف پولش را به من نشون میده با کمال زرنگی میگه داشتم بهشون ندادم :))

برای این دفعه بسه دیگه نه؟
فعلاً
با ما باشید
به امید ایرانی سرسبز و آباد



دیدگاه ها : اگه مردشی حرف بزن
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 11:52 ب.ظ

باز آمدم

سه شنبه 12 آبان 1388 12:44 ب.ظ

نویسنده : مایــــــک
ارسال شده در: تخیلی ،
well well well
گفته بودم برمیگردم ... ولی نه اینقدر دیر
تو این مدت طولانی اتفاق های خیلی زیاد و خیلی تلخ و خیلی شیرین تو زندگیم رخ داد
در بیشتر جنبه های زندگیم
شاید حس فضولیتون داره شما را میکشه ، پس بهتره چند تاش را بگم
مثلاً اینکه 4 ماه نشستم درس خوندم و دانشگاه قبول شدم (بابا راندمان)
یا اینکه محله مون عوض شد ... نمی دونم کدومش بهتره؟ قبلیه یا این؟ بالاخره قبلیه زادگاهم بود و از بچگی اونجا بودم ... حالا کجا را دارم میگم؟ خیابون آذر ... استخر آذر ... آموزشگاه ستار ، باشگاه رودکی ، سه چهار تا دبیرستان و راهنمایی و دبستان دخترانه (:دی مال دوران جاهلیت بود ، البته توهین نشه هااا) ... ، آقا منوچ (همون منوچهر ، تعمیرکار دوچرخه ام ) و ...
ولی خوب اینجا هم بد نیست ، خوش آب و هواس مردمش هم با فرهنگ و سنگین هستند ، من که باشون حال می کنم ... کجا را دارم میگم؟ کران زاینده رود ، پل فلزی ... بیشه حبیب ... هتل آسمان ... هتل اصفهان ... موسسه نغمه گشایش ... عسل بستی :دی ... و از همه مهمتر زاینده رود که همین دیروز آبش وا شد !!!

بگذریم
اتفاق های زیاد دیگه ای هم افتاده که کسانی که اجازه داشتند بدونند میدونند :دی
اما از بچه ها بگم
گل سر سبد اژه ای ، مایه افتخار حاج آقا اژه ای ... کسی که آبروی اژه ای را خرید ... کسی نبود جز خودم
با رتبه فوق العاده ای که آوردم همین دانشگاه اصفهان قبول شدم و به یمن لطف قوه قلمی دارم کامپیوتر میخونم
بقیه را فاکتور میگیرم همه (حدود 50 یا 60 نفر) دارن صنعتی میخونند
آریو رفت صنعتی شریف و داره کامپیوتر میخونه (از رو چشم و هم چشمی که دید من کامپیوتر اصفهان آوردم رفت کامپیوتر شریف :دی)
خشی جون ... داره با آریو درس میخونه ... رشته اش را یادم رفت فکر کنم برق میخوند
میلاد که نویسنده همین وبلاگ هم بود رفت کاشان برای معماری (خیلی هم داره بهش خوش میگذره مثل اینکه آب و هوا بهش ساخته)
شیخ دو عالم ، حسین ... رفت تبریز
مهرداد ... موجودی که در جیب جا نمیشد ... داره آزاد میره ولی میخواد سال دیگه کنکور بده
مهران ... آقا چاقه ... مدیریت اقتصاد
معین ... اسطوره در کوشش و تلاش در راه کسب علم ... به نفع بقیه دوستان از کنکور کناره گیری کرد(کنکور نداد)
دیگه کسی یادم نمیاد
چند تا دیگه هم بودن که امسال میخوان بخونند

بگذریم

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم
اینها دیگه دست نوشته های یه دانشجو هست که هر چی به ذهنش بیاد مینویسه
از چرند و پرند تا شعر و غزل تا ...

یادش بخیر چه خاطراتی تو این وبلاگ داریم ... با آریو ... آریو و فرنوش :دی یادتونه؟ محبت ... ابله ... قورباغه ...
چه دورانی بود
ولی چه زود گذشت ... دوران دبیرستان ... سال دوم که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشه
سال سوم هم فان بود
پیش دانشگاهی که همش گیم نت بودیم ... نفهمیدم کی گذشت
ولی حالا دانشگاه دیگه اونجوری نیست . اون بچه های باحال ، صمیمی ... دهن معلم را سرویس می کردن
جـــــــــــــــــیــــــــــم ... آخ که چقدر دلم برای جیم زدن تنگ شده
آق درستکار که هر از گاهی میبینمش چون مدرسه تو دانشگاهه میرم سرش

یا اینکه یکی با پراید بیاد تو مدرسه دنبالم ... بریم تو دانشگاه بچرخیم

راستی من یه کمی فرق کردم ...
مهمترینش توی موسیقی هست ! یه چیزی به لیست علایقم اضافه شده که به هیچ وجه جدا نمیشه
Backstreet boys

من معتاد هم شدم ...
travian
لطفاً یکی منو ببره کلینیک (باید تا قبل از پایان ترم ترک کنم)

موهام را هم گذاشتم بلند شده ... ولی خیلی اعصاب خورد کنه
موهام افسار گسیخته شدن ، کنترلشون خیلی سخته

توی فوتبال هنوز یوونتوسی هستم ... اصلاً رنگ عوض نمی کنم ... حالا دو سه سال جام نبریم مهم نیست

توی درس ها ، عاشق رشته ام هستم ... هر فلوچارتی که میکشم ، هر الگوریتمی که مینویسم و برنامه اش را مینویسم علاقه ام به کامپیوتر بیشتر هم میشه

توی دوست ها ، جونم را میدم برای بهترین رفیقم ... ولی بهترین رفیق من شدن به همین آسونی ها نیست
حتی ممکنه خیلی وقت ها بهترین رفیق نداشته باشم

راستی گواهینامه هم گرفتم ... ولی ماشین ندارم :دی لطفاً پول هاتون را جمع کنید کادوی تولد برام ماشین بخرید ... خیلی وقت دارین ... اردیبهشته

دلم برای سپهر تنگ شده ... خیلی وقته باهاش چت نکردم ... امیدوارم بازم بیاد و با من مطلب بنویسه (البته منم کانادا زندگی میکردم دیگه محل به دوست های قدیم ایرانی ... اون هم پسر !!! نمیذاشتم)

همینطور دلم برای تمام بچه هایی که قبلاً اینجا کامنت میذاشتن تنگ شده ... پسر و دختر ... اژه ای و فرزانگان ... اصفهانی و  تهرانی ...

سعی می کنم دیگه زود به زود بیام
با هر چیزی که به ذهنم برسه
راستی نظرتون را در مورد قالب هم بگید
بی نظیر باشید (این بی نظیر هم برای من خاطره شد دیگه ... داستان هایی داره)
فعلاً



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 23 1 2 3 4 5 6 7 ...